جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٠ - غزل ٣٢ دارم اميد عاطفتى از جناب دوست
جانب خود زندهاش گردان. اى اميد و مطلوب من! واى خواسته و آرزوى من!- به گفته خواجه در جايى:
|
نظر پاك توان در رخ جانان ديدن |
كه در آئينه، نظر جز به صفا نتوان كرد |
|
|
بجز ابروى تو، محراب دل حافظ نيست |
طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد[١] |
|
در نتيجه بخواهد بگويد: مرا باز به ديدارت بنواز،
|
فاتحه اى چو آمدى برسر خسته اى بخوان |
لب بگشا، كه مى دهد لعل لبت به مرده جان |
|
|
آن كه به پرسش آمد و فاتحه خواند و مى رود |
كو نَفَسى؟ كه روح را مى كنم از پىات روان[٢] |
|
|
دانم كه بگذرد زسر جرمِ من، كه او |
گرچه پريوش است، وليكن فرشته خوست |
|
معشوقا! مىدانم از بديهاى من خواهى گذشت؛ زيرا همان گونه كه صفت جلالت از مشاهدهات دورم مى دارد، صفت جمالت به وصالت مى نوازد. بخواهد بگويد:
٢٥١
«إلهى! ظَلّلْ عَلى ذُنُوبى غَمامَ رَحْمَتِكَ، وَ أرْسِلْ عَلى عُيُوبى سَحابَ رَأْفَتِكَ، إلهى! هَلْ يَرْجِعُ العَبْدُ الآبِقُ إلّاإلى مَوْلاهُ؟! أمْ هَلْ يُجيرُهُ مِنْ سَخَطِهِ أحَدٌ سِواهُ؟!»
[٣] (معبودا! ابر رحمتت را بر گناهانم سايه افكن، و سحاب مِهرت را بر عيبهايم بگستران. بارالها! آيا بنده فرارى جز به مولاى خود بازگشت مى كند؟! يا از خشم مولايش جز به خود او پناه مى برد؟!) و به گفته خواجه در جايى:
|
هماى اوج سعادت، به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حباب وار، براندازم از نشاط كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٠، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٨، ص ٣٤٧.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٢.