جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٦ - غزل ٣٩ آن ترك پرى چهره كه دوش از بر ما رفت
|
از سوز سينه هر دم دودم بسر برآيد |
چون عود چند باشم در آتش آرميده؟[١] |
|
لذا مى گويد:
|
تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهان بين |
كس واقف ما نيست كه از ديده چه هارفت؟ |
|
محبوبى كه از ديدار او چشمى جهان بين داشتم و او را با همه و محيط به مظاهر با ديده دل مى ديدمش كه:
٢٨٢
«مَعَ كُلِّ شَىْءٍ لابِمُقارَنَةٍ، وَغَيْرُ كُلِّ شَىْءٍ لابِمُزايَلَةٍ.»
[٢]: (خدا با هر چيز است بدون اينكه قرين آن باشد، و جداى از هر چيز است بىآنكه جداى از آن باشد.- نيز:
٢٨٣
«لَهُ الإحاطَةُ بِكُلِّ شَىْءٍ.»
[٣]: (او به هر چيز احاطه دارد.) «كس واقف ما نيست كه از ديده چه ها رفت» و چه بسيار از ديدهام اشك باريدم. بخواهد بگويد:
|
اى بُرده دلم را تو بدان شكل و شمايل |
پرواىِ كست نِىّ و جهانى به تو مايل |
|
|
گه آه كشم از دل و گه تير تو از جان |
دور از تو چه گويم كه چه ها مى كشم از دل |
|
|
دل بردى و جان مى دهمت، غم چه فرستى |
چون نيك حريفيم، چه حاجت به مُحصِّل؟[٤] |
|
و يا بخواهد بگويد: محبوبى كه به تمامى عالم مى نگريست و نمى خواست تنها با من باشد، كسى آگاه نيست هنگامى كه از نظرم پنهان شد، با رفتنش همه چيزم را- كه محبوب است- از دست دادم و ديده دل نور بينائى نداشت. چه نيكو سروده خواجه مصلح الدّين سعدى آنجا كه مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٦، ص ٣٦٤.
[٢] - نهج البلاغة، خطبه ١.
[٣] - نهج البلاغة، خطبه ٨٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٢، ص ٢٧٨.