جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣١ - غزل ٤١ لعل سيراب به خون تشنه، لب يار من است
خواجه در اين غزل با بيانات شيوا و عاشقانهاش، اظهار اشتياق به ديدار دوباره دوست نموده و مى گويد:
|
لعلِ سيرابِ به خون تشنه، لبِ يار من است |
وز پى ديدن او، دادنِ جان كار من است |
|
مرا معشوقى است كه در كشتن و نابودى عاشقان خود مهارتى بسزا دارد و هرگز از آشاميدن خون آنان تشنگىاش رفع نمى شود، و با اين كارش مى خواهد آنان را به ديدار خويش نايل سازد. من هم جان خود را براى چنين مشاهده اى آماده نثار به پيشگاهش نمودهام، درنتيجه مى خواهد بگويد:
٣٠٦
«إلهى! اطْلُبْنى بِرَحْمَتِكَ حَتّى أصِلَ إلَيْكَ، وَاجْذِبْنى بِمَنِّكَ حَتّى اقْبِلَ عَلَيْكَ.»
[١]: (معبودا! مرا با رحمتت به خود بخوان تا به تو واصل گردم، و با منّت و عطايت به سويت جذبم نما، تا بر تو روى آورم.- بگويد:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سَرِ جان برخيزم |
طاير قدسم و از دامِ جهان برخيزم |
|
|
يارب! از ابرِ هدايت برسان بارانى |
پيشتر زآنكه چو گردى زميان برخيزم |
|
|
گرچه پيرم، تو شبى تنگ درآغوشم گير |
تا سحرگه، ز كنارِ تو جوان برخيزم |
|
|
سَرْوِ بالا بنما، اى بُتِ شيرين حركات! |
كه چو حافظ، زسَرِ جان و جهان برخيزم[٢] |
|
|
شرم از آن چشم سِيَهْ بادش و مژگان دراز |
هر كه دل بُردن او ديد و در انكار من است |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.