جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٢ - غزل ١٩ آفتاب از روى او شد در حجاب
فراقم ننمود، بلكه سبب فاش شدن سرّ درونىام بر دشمنانم گشت و دانستند مرا با ديدار و عشقش سر و كارى مى باشد. در جايى مى گويد:
|
از خون دل نوشتم نزديك يار نامه: |
انّى رَأَيْتُ دَهْراً مِنْ هِجْرِكَ القِيامَة |
|
|
دارم من از فراقت، در ديده صد علامت |
لَيْسَتْ دُمُوع عَيْنى، هذِى لَنَا العَلامَة |
|
|
حال درونِ ريشم، محتاج شرح نبود |
خود مى شود محقّق، از آب چشم نامه[١] |
|
با اين همه:
|
هر كه را از ديده باران نيست اشك |
زير دامان، باد دارد چون حُباب |
|
بخواهد بگويد: هر عاشقى كه در فراق معشوقش از ديده اشك نبارد عاشق نيست و به خود خواهى مبتلا و گرفتار است، طالب دوست، دامن عصيان و غبارهاى بين خود و محبوب را به سرشك ديدگان مى شويد تا چشم دلش به جمال بى مثال او روشن شود؛ كه:
١٣٠
«ألبُكآءُ سَجِيَّةُ المُشْفِقينَ.»
[٢]: (گريستن، شيوه و منش هراسناكان از خداست.- نيز:
١٣١
«ألبُكآءُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ مِفْتاحُ الرَّحْمَةِ.»
[٣]: (گريستن از ترس [عظمت] خدا، كليد رحمت است.- به گفته خواجه در جايى:
|
از ديده، خونِ دل همه بر روى ما رود |
بر روى ما، ز ديده ندانم چه ها رود |
|
|
ما در درون سينه، هوايى نهفتهايم |
بر باد اگر رود سَرِ ما، ز آن هوا رود |
|
|
ما را به آب ديده، شب و روز ماجراست |
زين رهگذر، كه بر سر كويش چرا رود[٤] |
|
|
ازبراى باده، مىبايد زدن |
محتسب را حد بىحدّو حساب |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٤، ص ٣٦٣.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب البكاء ص ٣٧.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب البكاء، ص ٣٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٢، ص ١١٧.