جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٧ - غزل ٤٨ اى هدهد صبا! به سبا مى فرستمت
در جايى:
|
همّتم بدرقه راه كن اى طاير قدس! |
كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم |
|
|
خرّم آن روز كز اين مرحله بر بندم رخت |
و ز سر كوى تو پرسند رفيقان خبرم |
|
|
راه خلوتگه خاصم بنما تا پس ازاين |
مِىْ خورم با تو و ديگر غم دنيا نخورم[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
ز روى ساقى مَهْوش گلى بچين امروز |
كه گِرد عارض بستان، خطِ بنفشه دميد[٢] |
|
|
در راه عشق، مرحله قرب و بُعد نيست |
مىبينمت عيان ودعا مى فرستمت |
|
اى دوست! چون دانستهام در راه عشقت مرحله قرب و بُعد نيست و تو با هر كس و هر كجا و محيط به همه مظاهرت مى باشى، و اين منم كه از تو دورم؛ كه:
٣٦٣
«أنَّ الرّاحِلَ إلَيْكَ قَريبُ المَسافَةِ وَأنَّكَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ إلّاأنْ [وَلكِنْ] تَحْجُبُهُمُ الأعْمالُ السَّيّئَةُ [الآمالُ] دُونَكَ.»
[٣]: (و [مىدانم] مسافت آن كه به سوى تو كوچ كند، كوتاه است، و تو از مخلوقاتت در حجاب نيستى، جز آنكه [يا: ولى] اعمال زشت [يا: آرزوهاى] شان حجاب آنها مى شود.)؛ لذا با اين توجّه تو را مى خوانم شايد روزى حجاب از ديده دلم برداشته شود و آشكارا ببينمت. در جايى مى گويد:
|
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر |
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر |
|
|
ما كه داديم دل و ديده به طوفان بلا |
گو بياسيل غم و خانه زبنياد ببر[٤] |
|
لذا باز مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥١، ص ٣٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠١، ص ١٦٩.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.