جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٠ - غزل ٤٢ روزگارى است كه سوداى بتان دين من است
سخن ورى درآورده، وگرنه من كجا و گفتار شيرين در مدحتت؟ اين مخلَصين (به فتح لام) اند كه سزاوارند تو را آن گونه كه مى باشى توصيفت كنند، كه: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ، إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»[١]: (پاك و منزّه است پروردگارت از آنچه توصيفش مى كنند، مگر از توصيف بندگان پاك [به تمام وجود] خدا.) آنان كه مرا در بياناتم مىستايند در حقيقت تو را مى ستايند، به گفته خواجه در جايى:
|
بلبل از فيضِ گل آموخت سخن، ورنه نبود |
اين همه قول و غزل، تعبيه در منقارش[٢] |
|
بخواهد بگويد: عشقت آن گونهام كرد، اگر به مقام برجستگانت نايلم سازى چه خواهم شد، پس:
|
دولت فقر خدايا! به من ارزانىدار |
كاين كرامت، سببِ حشمت و تمكين من است |
|
آرى، كسى را كه خداوند به فقر و نادارىاش آگاه سازد، به شهود كلام الهى راه يافته؛ كه:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ! أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ، وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»[٣]: (اى مردم! همه شما به خدا نيازمنديد، و تنها خداست كه بىنياز ستوده مى باشد.- بزرگى و كرامتى بالاتر از اين براى او نخواهد بود، اينجاست كه مى گويد:
٣١٣
«إلهى! أنَا الَفقيرُ فى غِناىَ، فَكَيْفَ لاأكُونُ فَقيراً فى فَقْرى؟!»
[٤]: (معبودا! من در بىنيازى خود نيازمندم، پس چگونه در فقر و درويشىام تنگدست و دريوزه نباشم.- نيز:
٣١٤
«إلهى! كَيْفَ لاأفْتَقِرُ وَأنْتَ الَّذى فِى الفُقَرآءِ أقَمْتَنى؟! أمْ كَيْفَ أفْتَقِرُ وَأنْتَ الَّذى بِجُودِكَ أغْنَيْتَنى؟!»
[٥]: (معبودا! چگونه خود را تنگدست و نادار ندانم در حالى كه تو خود درميان فقرا برپايم داشتهاى؟! يا چگونه اظهار نياز كنم، درصورتى كه تو.
[١] - صافات: ١٥٩ و ١٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٣، ص ٢٦١.
[٣] - فاطر: ١٥.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٥] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.