جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤١ - غزل ٤٢ روزگارى است كه سوداى بتان دين من است
خود با جود و بخششت بىنيازم فرمودهاى؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
بر دَرِ ميكده، رندانِ قلندر باشند |
كه ستانند و دهند افسرِ شاهنشاهى |
|
|
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاى |
دست قدرت نگر و منصبِ صاحبجاهى |
|
|
اگرت سلطنت فقر ببخشنداى دل! |
كمترين مُلك تو از ماه بود تا ماهى[١] |
|
|
واعظ شحنه شناس، اين عظمت گومفروش |
زآنكه منزلگهِ سلطان، دلِ مسكين من است |
|
اى واعظى كه با داروغه شهر (رئيس شهربانى) رابطه و آشنايى پيدا كردهاى! فخر و بزرگى به من مفروش؛ زيرا دلِ مسكينان و بندگان حضرت دوست، منزلگاه پادشاهى است كه نام آوران جهان بنده و خاكسارش مى باشند؛ كه:
٣١٥
«... لِأنّى عِنْدَ المُنْكَسِرَةِ قُلُوبُهُمْ.»
[٢]: (... زيرا من، نزد دل شكستگان مى باشم.- همچنين:
٣١٦
«طُوبى لِلْمَساكينِ بِالصَّبْرِ وَهُمُ الَّذينَ يَرَوْنَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالأرْضِ.»
[٣]: (خوشا به حال تنگدستان و نيازمندانى كه صبر و شكيبايى را پيشه خود مى سازند، و هم ايشانند كه ملكوت آسمانها و زمين را مى بينند.- به گفته خواجه در جايى:
|
به سرّ جامِ جَمْ آنگه نظر توانى كرد |
كه خاكِ ميكده، كُحْلِ بصر توانى كرد |
|
|
گدايىِ دَرِ ميخانه، طُرفه اكسيرى است |
گراين عمل بكنى، خاكْ زَرْ توانى كرد[٤] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
گداىِ كوى تو، از هشت خُلدمستغنى است |
اسيرِ بند تو، از هر دو عالم آزاداست[٥] |
|
و در جاى ديگر:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤١٠.
[٢] - ارشاد القلوب، باب ٣٢( فى الخشوع للَّه سبحانه و التذلّل له تعالى)، ص ١١٥.
[٣] - اصول كافى، ج ٢، ص ٢٦٣، روايت ١٣.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤، ص ٥٤.