جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣ - غزل ٢ اى فروغ حسن ماه از روى رخشان شما!
|
در لبِ تشنه من بين و مدار آب دريغ |
بر سَرِ كُشته خويش آى و ز خاكش برگير |
|
|
دوست گو يار شو و جمله جهان دشمن باش |
بخت گو روى كن و روىِ زمين لشگر گير[١] |
|
|
بختِ خواب آلود ما، بيدار خواهد شدمگر |
زآنكه زد بر ديده آب از روىِ رَخشانِ شما |
|
معشوقا! از اين جهت كه مى نگرم به عنايتهاى خود مرا مى نوازى و با نفحاتت از خمارى هجران بيدار مى نمايى، آن را به فال نيك گرفتم كه شايد زمان هجران و دوريم پايان يافته و لطيفه ربّانيّه و فطرت مستور به حجابهاى عالم طبيعتم، بيدار خواهد شد. به گفته خواجه در جايى:
|
چو بر شكست صبا، زلفِ عنبر افشانش |
به هر شكسته كه پيوست، تازه شدجانش |
|
|
كجاست همنفسى؟ تا كه شرح غُصّه دهم |
كه دل، چه مى كشد از روزگارِ هجرانش |
|
|
جمال كعبه مگر عذرِ رهروان خواهد |
كه جان زنده دلان، سوخت دربيابانش[٢] |
|
|
با صبا همراه بفرست از رُخَت گلدستهاى |
بو كه بويى بشنويم از خاكِ بُستان شما |
|
محبوبا! همان گونه كه همراه با نفحات قدسىات هر لحظه هديه ها براى عاشقانت مى فرستى، براى ما محرومان از ديدارت نيز دسته گلهايى از جمال و تجلّيات اسماء و صفاتىات بفرست تا مشام جانمان از خاك كويت استشمام عطرى بنمايد. در جايى مى گويد:
|
در شب هجران، مرا پروانه وصلى فرست |
ورنه از آهم، جهانى را بسوزانم چو شمع |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٦، ص ٢٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.