جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢ - غزل ٢ اى فروغ حسن ماه از روى رخشان شما!
خوشى را نه تنها از من، كه از همگان ربوده و آنان را دلباخته خود ساخته. با اين حال، كجا مى توان در برابر جمال دل آرايت هشيارى را اختيار نمود و آرام نشست.
در واقع مى خواهد بگويد:
|
ز چشمت جان نشايد بُرد، كز هر سو همى بينم |
كمين از گوشه اى كرده است و تير اندر كمان دارد |
|
|
چه عُذر از بخت خود گويم، كه آن عيّارِشهرْآشوب |
به تلخى كُشت حافظرا و شكّر در دهان دارد[١] |
|
و مى خواهد با اين بيان تقاضاى ديدار محبوب را بنمايد و بگويد:
١٢
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[٢]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان.)
|
دل خرابى مى كند، دلدار را آگه كنيد |
زينهاراى دوستان! جان من و جان شما |
|
در واقع مى خواهد بگويد: دوست، نه تنها آنچه داشتم و گمان مى كردم از من است را گرفت و وصالم حاصل نگشت، بلكه بيم آن دارم كه دل و عالم خيالى و خاكىام را هم بستاند و باز ديدارم حاصل نگردد. بياييداى دوستان! قسم به جان شما! تا رمقى در من باقى است دلدار را آگاه سازيد كه بر سر كشته خويش آيد و از خاكش بردارد، تا شايد لحظه اى به ديدارش ديده گشايم. در جايى در تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير |
پيشِ شمع، آتشِ پروانه به جان گو درگير |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٨، ص ١٢٧.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.