جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠ - غزل ٢ اى فروغ حسن ماه از روى رخشان شما!
لذا مى گويد: «آبروى خوبى از چاه ز نخدان شما». در جايى مى گويد:
|
اى بُردهْ نَرْدِ حُسن، ز خوبان روزگار! |
قدّت به راستى، چو سَهى سَرْوِ جويبار |
|
|
الحق، وجودِ نقش و نشانِ دهان تو |
موهومْ نقطه اى است، نه پنهان نه آشكار[١] |
|
و در جايى مى گويد:
|
به حُسن خُلق و وفا، كس به يار مانرسد |
تو را در اين سخن، انكارِ كار ما نرسد |
|
|
اگرچه حُسن فروشان به جلوه آمدهاند |
كسى به حسن و ملاحت، به يار مانرسد[٢] |
|
|
عزمِ ديدار تو دارد جانِ بر لب آمده |
باز گردد يا برآيد؟ چيست فرمان شما؟ |
|
معشوقا! عمرى به عزم ديدارت قدم در طريق آشنايى با تو نهادم، از فرط شوق آن جانم به لب رسيد و ثمره اى جز محروميّت بر نگرفتم. با اين همه، اختيار با شماست، خواهى جان مرا به قرب خود بپذير، يا باز گردان. «بازگردد يا برآيد؟
چيست فرمان شما؟» بخواهد بگويد:
١٠
«إلهى! كَيْفَ أخيبُ وَأنْتَ أمَلى؟! أمْ كَيْفَ اهانُ وَعَلَيْكَ [أنْتَ] مُتَّكَلى؟! إلهى! كَيْفَ أسْتَعِزُّ وَفِى الذّلَّةِ أرْكَزْتَنى؟! أمْ كَيْفَ لا أسْتَعِزُّ وَإلَيْكَ نَسَبْتَنى؟!»
[٣]: (معبودا! چگونه محروم و نوميد شوم و حال آنكه تنها آرزويم تويى؛ يا چگونه خوار شوم در صورتى كه تنها تكيه گاهم تويى؟! بارالها! چگونه خود را عزيز و گرامى بشمارم در حالى كه تو خود مرا در ميان ذلّت و خوارى نشاندهاى؟! يا چگونه خود را عزيز ندانم در صورتى كه مرا به خود نسبت دادهاى؟!- در جايى در تمناى آن ديدار مى گويد:
|
دلِ من در هواىِ روى فَرُّخ |
بُوَد آشفته همچون موىِ فرّخ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٠، ص ٢٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.