جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٦ - غزل ١٤ ما برفتيم و تو دانى و دل غمخور ما
|
از دماغ من سرگشته خيال رُخ دوست |
به جفاى فلك و غصّه دوران نرود[١] |
|
|
فلك آواره به هر سو كُنَدم، مىدانى |
رشك مى آيدش از صحبت جان پرور ما |
|
اين بيت سخنى است به روش عشّاق مجازى، بخواهد بگويد: محبوبا! خود از احوال من آگاهى كه به جهت اختيار عشقت، همواره در كشاكش جور زمان و بدگويان مى باشم، كنايه از اينكه: عنايتى بفرما و ديدارت را نصيبم گردان،
٩٣
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَوَشَّحَتْ [تَرَسَّخَتْ] أشْجارُ الشَوْقِ إلَيْكَ فى حَدآئِقِ صُدُورِهِمْ، وَأخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ.»
[٢]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار دِهْ كه نهالهاى شوق به تو در باغ دلشان سبز و خرّم [يا: پايدار] گشته، و سوز محبّتت شراشر قلب آنها را فرا گرفته است.)
|
تا ز وصف رُخ زيباى تو ما دم زدهايم |
ورق گل خجل است از ورق دفتر ما |
|
گلهاى رنگارنگ وقتى مى توانستند مرا فريفته زيبايى خود كنند و با زبان بىزبانى از آن سخن گويند، كه وصف زيبايى و جمال و كمال تو را پس از مشاهدات در ابياتم بيان نكرده بودم، از اين پس آنان شرمنده مى شوند از زيبايى خود دم زنند. به گفته خواجه در جايى:
|
زين خوش رقم كه بر گل رخسار مى كشى |
خط بر صيفحه گل گلزار مى كشى |
|
|
اشكِ حرم نشينِ نهانخانه مرا |
ز آن سوى هفت پرده به بازار مى كشى |
|
|
هر دم به ياد آن لب ميگون و چشم مست |
از خلوتم به خانه خمّار مى كشى |
|
|
با چشم و ابروى تو، چه تدبيرِ دل كنم |
وه زين كمان! كه بر سرِ بيمار مى كشى[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٧، ص ٤٠٦.