جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٥ - غزل ١٤ ما برفتيم و تو دانى و دل غمخور ما
كرد و مى گويد: «لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ، وَ هُمْ يُسْئَلُونَ»[١]: (خدا از آنچه انجام مى دهد بازخواست نمى شود، و همه باز خواست مى شوند.) بخواهد بگويد:
|
در ضمير ما نمى گنجد بغير از دوست كس |
هر دو عالم رابه دشمن ده، كه ما را دوست بس |
|
|
غافل است آن كو به شمشير از تو مى پيچد عنان |
قند را لذّت مگر نيكو نمى داند مگس[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
به سرت، گر همه عالم به سرم جمع شوند |
نتوان برد هواى تو برون از سر ما |
|
محبوبا! من آن نِيَم كه محبّت تو را كه فطرى من و خلائقت مى باشد، با ملامت و بدگويى ديگران از سر بيرون كنم؛ كه:
٩١
«ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[٣]: (سپس مخلوقات را در طريق خواست خود روان گردانيده و در راه دوستى به خود بر انگيخت.- نيز:
٩٢
«إلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟! وَ مَنْ [ذَا] الَّذى أنِسَ بِقُرْبِكَ فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟!»
[٤]: (بار الها! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو كسى را خواست؟! و كيست كه به مقام قرب تو انس گرفت و لحظه اى از تو روى گرداند؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود |
|
|
آنچنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گَرَم سر برود، مهر تو از جان نرود |
|
[١] - انبياء: ٢٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٤، ص ٢٤٩.
[٣] - صحيفه سجّاديّه، دعاى ١.
[٤] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.