جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٨ - غزل ٣٠ دل، سراپرده محبت اوست
و نيز مى گويد:
|
از صداى سخن عشق نديدم خوشتر |
يادگارى كه در اين گنبد دوّار بماند |
|
|
جز دلم، كو ز ازل تا به ابد عاشق اوست |
جاودان، كس نشنيدم كه دراين كار بماند[١] |
|
|
بى خيالش مباد منظرِچشم! |
ز آنكه اين گوشه، خاصِ خلوت اوست |
|
الهى! كه هرگز ديده دلم از توجّه و ياد حضرت محبوب خالى مباد! زيرا اين گوشه اى است كه جايگاه مشاهده او مى باشد. بخواهد بگويد:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سرجان برخيزم |
طاير قدسم واز دام جهان برخيزم |
|
|
يارب! از ابر هدايت برسان بارانى |
پيشتر ز آنكه چو گردى ز ميان برخيزم |
|
|
تو مپندار كه از خاك سركوى تو، من |
به جفاى فلك و جور زمان برخيزم |
|
|
سَرْوِبالا بنمااى بت شيرين حركات! |
كه چو حافظ، ز سر جان و جهان برخيزم[٢] |
|
|
گر من آلوده دامنم چه عجب |
همه عالم، گواهِ عصمت اوست |
|
بخواهد بگويد: محبوبا! اگر من آلوده دامن باشم شگفت نيست؛ زيرا از خاكم، و خاك را جز جهل و نافرمانى نشايد؛ كه:
٢٣١
«بَناهُمْ بِنْيَةً عَلَى الجَهْلِ.»
[٣]: (بنياد آنان را بر جهل و نادانى بنا نهاد.- نيز:
٢٣٢
«ألشَّرُّ كامِنٌ فى طَبيعَةِ كُلِّ أحَدٍ، فَإنْ غَلَبَهُ صاحِبُهُ، بَطَنَ؛ وَإنْ لَمْ يَغْلِبْهُ، ظَهَرَ.»
[٤]: (بدى در طبيعت هر كسى پوشيده و نهفته است، پس اگر صاحب آن، بر آن چيره گشت، پنهان مى ماند؛ و اگر چيره نشد آشكار مى شود.)؛ و اين تويى كه از هر بدى مبرّايى و آفريده هايت بر آن گواهى مى دهند؛ زيرا در آنها جز حُسن و خوبى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٣، ص ٢١٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.
[٣] - بحار الانوار، ج ٣، ص ١٥، از روايت ٢.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الشّرّ، ص ١٧٣.