جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٤ - غزل ٤١ لعل سيراب به خون تشنه، لب يار من است
نيز: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ... وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ؟! فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ، وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.»[١]: (براستى كه خداوند جانها و اموال مؤمنان را از آنها در برابر اينكه بهشت براى آنان باشد، خريدارى نمود ...، و چه كسى به وعدهاش با وفاتر از خداوند؟! پس به معامله اى كه نموديد، شادمان و خوشحال باشيد. و اين همان رستگارى بزرگ مى باشد.)؛ با اين همه، بنده طالع خويشم كه به سبب عشقش مورد عنايت او قرار گرفتم و خريدارىام نمود.
و ممكن است مقصود خواجه از «لولىِ سرمست»، استادش باشد و بخواهد بگويد: با آن كه او هر كسى را به شاگردى نمى پذيرفت، مرا مورد قبول و محبّت خود قرار داد (بيت ذيل شاهد بر آن است).
|
طَبله عطر گل و دُرجِ عَبيرْ افشانش |
فيض يك شمّه ز بوىِ خوشِ عطّار من است |
|
محاسن اخلاقى مرشد طريقم به گونه اى بود كه خُلقهاى پسنديده و سخنان شيرينش مرا به ياد كمالات محبوبم مى آورد. كنايه از اينكه: اميدوارم با هدايتهاى چنين راهنمايى به حضرت دوست و اخلاق الهى دست يابم. در جايى مى گويد:
|
گرم نه پيرمغان در به روى بگشايد |
كدام در بزنم! چاره از كجا جويم؟[٢] |
|
و در جايى مى گويد:
|
ساقيا! عمر دراز و، قدحت پر مى باد |
كه به سعى توام، اندوهِ خمارآخرشد[٣] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
كيميايى است عَجَب بندگىِ پير مغان |
خاك او گشتم و چندين درجاتم دادند |
|
[١] - توبه: ١١١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٢، ص ٣١١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.