جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٦ - غزل ٤١ لعل سيراب به خون تشنه، لب يار من است
عنايت كند. در جايى در تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
گفتم: كِىْام دهان و لبت كامران كنند؟ |
گفتا: به چشم، هرچه توگويى چنان كنند |
|
|
گفتم: خراجِ مصر طلب مى كند لبت |
گفتا: در اين معامله، كمتر زيان كنند |
|
|
گفتم: به نقطه دهنت، خود كه بُرد راه؟ |
گفت: اين حكايتى است كه با نكته دان كنند |
|
|
گفتم: ز لعلِ نوشْ لبان، پير را چه سود؟ |
گفتا: به بوسه شكرينش جوان كنند[١] |
|
و در جايى پس از رسيدن به اين نعمت مى گويد:
|
لبت مى بوسم و در مى كشم مِىْ |
به آب زندگانى بردهام پى |
|
|
لبش مى بوسم و خون مى خورد جام |
رُخش مى بينم و گل مى كندخوى[٢] |
|
|
آن كه در طرز غزل، نكته به حافظ آموخت |
يارِ شيرينْ سخنِ نادرهْ گفتار من است |
|
اى آنان كه غزليّات مرا مى خوانيد ونكاتى ظريف وتوحيدى در آن ملاحظه مىكنيد! اين لطايف از من نيست، آنها را از دوست آموختهام. به گفته خود در جاى ديگر:
|
بلبل از فيضِ گل آموخت سخن، ورنه نبود |
اين همه قول و غزل، تعبيه در منقارش[٣] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
چو ذوق يافت دلِ من به ذكر آن محبوب |
مراست تحفه جان بخش غمزدا حافظ![٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٠، ص ١٨٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٨، ص ٤١٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٣، ص ٢٦١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٧، ص ٢٦٩.