جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٨ - غزل ٤٢ روزگارى است كه سوداى بتان دين من است
از اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه عمرى در انتظار ديدار حضرت دوست بسر مىبرده، با اين بيانات تمنّاى وصال او را نموده، مىگويد:
|
روزگارى است كه سوداىِ بُتان دين من است |
غم اين كار، نشاطِ دل غمگين من است |
|
محبوبا! عمرى است كه در انتظار ديدن تجلّيات اسماء و صفاتىات بسر مى برم و به مراقبه ديدارت نشستهام و غم عشقت نشاط و شادى به من مى بخشد. در جايى مى گويد:
|
اگر به لطف بخوانى، مزيدِالطاف است |
وگر به قهر برانى، درونِ ما صاف است |
|
|
زچشم عشق، توان ديد روىِ شاهد غيب |
كه نور ديده عاشق، زقاف تا قاف است |
|
|
زمُصحفِ رُخِ دلدار، آيتى برخوان |
كه آن بيانِ مقاماتِ كشفِ كشّاف است[١] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «بُتان» برجستگان و اساتيد باشد و بخواهد بگويد: چون دانستهام از راهنمايى آنان مى توانم به مقصد اعلاى انسانيّت راه يابم، غم به دست آوردن آن بزرگواران، «نشاط دل غمگين من است»؛ كه:
٣١٠
«هَلَكَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَكيمٌ يُرْشِدُهُ.»
[٢]: (هركس حكيمى نداشته باشد كه ارشادش كند، هلاك مى گردد.) در جايى مى گويد:
|
به جان پير خرابات و حقِ صحبت او |
كه نيست در سر من، جز هواى خدمت او[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧، ص ٧٥.
[٢] - بحارالانوار، ج ٧٨، ص ١٥٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٥، ص ٣٥٨.