جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٨ - غزل ٤٩ اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت
|
هر دم چو بىوفايان نتوان گرفت يارى |
ماييم و آستانش تا جان زتن برآيد[١] |
|
|
محرابِ ابروان بنما، تا سحرگهى |
دستِ دعا برآرم و درگردن آرمت |
|
محبوبا! محراب ابروان و گوشه اى از جمال خود را نيمههاى شب به من بنما، تا با توجّه به آن رهنمون به تو شوم و سحرگاهان با دعاى عاشقانه بخوانمت شايد به تمام تجلّىات مشاهده نمايم و نهايت قرب و وصالم حاصل گردد؛ كه: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ، عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً، وَ قُلْ: رَبِّ! أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ، وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ، وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً، وَ قُلْ: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ.»[٢]: (و پاسى از شب بيدار باش، در حالى كه اين وظيفه اضافى مخصوص توست. باشد كه پروردگارت تو را به جايگاه پسنديده اى برانگيزد. و بگو: پروردگارا! مرا با صدق و راستى داخل، و با راستى و درستى خارج گردان، و از جانب خود براى من تسلّط و چيرگىاى يارى دهنده قرارده. و بگو: حقّ آمد و باطل رفت و نابود شد.- به گفته خواجه در جايى:
|
روشنىِ طلعت تو، ماه ندارد |
پيش تو گل، رونقِ گياه ندارد |
|
|
جانبِ دلها نگاهدار، كه سلطان |
مُلك نگيرد اگر سپاه ندارد |
|
|
اى شَهِ خوبان! به عاشقان نظرى كن |
هيچ شهى چو تو اين سپاه ندارد |
|
|
گوشه ابروى توست منظر چشمم |
خوشتر ازاين گوشه پادشاه ندارد[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
خواهم كه پيش ميرمت اى بىوفا طبيب! |
بيمار بازپرس، كه در انتطارمت |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٢، ص ١٦٢.
[٢] - اسراء: ٧٩ و ٨٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٠، ص ١٦٨.