جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٠ - غزل ٤٩ اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت
|
هماش مهرآمدى بر من زمهر آن شاه خوبان را |
گر از درد دل زارم يكى روزش خبر بودى |
|
|
به وصلش گر مرا روزى زهجران فرصتى بودى |
مبارك ساعتى بودى چه خوش بودى اگر بودى[١] |
|
لذا مى گويد:
|
خونم بريز و از غم هجرم خلاص كن |
منّتْ پذيرِ غمزه خنجر گذارمت |
|
محبوبا! دانستهام تا هنگامى كه شاهد فناى خود نگشتهام و خويش را مى بينم، در هجرت بسر خواهم برد، پس «خونم بريز و از غم هجرم خلاص كن.» كه پروايى از كشته شدن در پيشگاهت ندارم، بلكه منّت كرشمههاى كُشندهات را نيز مى كشم.
در جايى مى گويد:
|
روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير |
پيش شمع آتش پروانه به جان گو درگير |
|
|
در لب تشنه من بين و مدار آب دريغ |
بر سر كشته خويش آى و ز خاكش بر گيرِ[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
شاهدان گر دلبرى زينسان كنند |
زاهدان را رخنه در ايمان كنند |
|
|
كن نگاهى از دو چشمت، تا درآن |
مرگ را بر بىدلان آسان كنند |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٨، ص ٤٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٦، ص ٢٣٠.