جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٠ - غزل ٤٨ اى هدهد صبا! به سبا مى فرستمت
٥٤٤
رَبَّهُ.»
[١]:
(هركس نفس خود را شناخت، پروردگارش را شناخته است)، و نيز:
٣٦٧
«مَنْ جَهِلَ نَفسَهُ أهْمَلَها.»
[٢]: (هركس به نفس خويش جاهل و نادان شد، او را به خود واگذار نموده و رهايش مى نمايد.)
|
تا لشگر غمت نكند مُلكِ دل خراب |
جانِ عزيزِ خود به فدا مى فرستمت |
|
خلاصه بخواهد بگويد: محبوبا! جان خود را به پيشگاهت فدا مى سازم اگر بپذيرىاش، تا آنكه مشاهده كنم تو در عالم همه كاره اى و بفهمم كه شادى و غم و اندوه از جانب توست، و پيشآمدها و ناملايمات و خواطر عالم و يا هجرانت به من آسيبى نمى رسانند، و ملك دلم را خراب و ويران نمى كنند و قابليّت پذيرشت را دارم، تا به وصالم نايل سازى. پس ازاين:
|
هر دم غمى فرست مرا و بگو به ناز: |
كاين تحفه از براى خدا مى فرستمت |
|
آرى، تا زمانى غم و اندوه، سالك عاشق را ناراحت مى كند كه حضرت دوست او را به مشاهده فنايش راهنما نگشته باشد، و چنانچه اين سعادت نصيبش گردد، ديگر غم و اندوهى نمى بيند تا تحمّل آن براى او دشوار باشد. دراين هنگام است كه آن را تحفه اى همراه با ناز از جانب محبوب دانسته و مى پذيرد. خواجه هم مى گويد:
«هر دم غمى فرست مرا و ...». در جايى مى گويد:
|
هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود |
هرگز از ياد من، آن سَرْوِ خرامان نرود |
|
|
از دماغِ من سرگشته، خيالِ رُخ دوست |
به جفاى فلك و غصّه دوران نرود |
|
|
آنچه از بار غمت، بر دل مسكين من است |
برود دل ز من و از دل من آن نرود[٣] |
|
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.