جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢ - غزل ٣ دل مى رود ز دستم، صاحبدلان! خدا را
ابراهيم نشان مى دهيم، تا [به مقاماتى نايل آمده،] و به مقام اهل يقين برسد.)؛ زيرا زمانى حضرت ابراهيم ٧ را ارائه ملكوت دادند كه: «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ»[١]: (غروب كنندگان و نابود شوندگان را دوست ندارم.) و «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً، وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ»[٢]: (همانا من استوار و مستقيم، روى و حقيقتم را به سوى [اسماء و صفات] كسى نمودم كه آسمانها و زمين را آفريد، و هرگز از مشركان نيستم.) فرمود.
و ممكن است با اين بيان بخواهد اشاره به معرفت نفس نموده و بگويد: به ملكوت خود توجّه نما، تا حضرت دوست را از طريق معرفت نفس، با خويش و همه جهان مشاهده نمايى؛ كه:
١٩
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبَّهُ.»
[٣]: (هركس خود را شناخت پروردگارش را شناخته است.- نيز
٢٠
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، فَهُوَ لِغَيْرِهِ أعْرَفُ.»
[٤]: (هركس خود را شناخت، به غير خود آشناتر خواهد بود.)
|
سر كش مشو، كه چون شمع، از غيرتت بسوزد |
دلبر كه در كفِ او، موم است سنگِ خارا |
|
اى خواجه! چون شمع كه با سركشىِ (شعلهاش) مىسوزد و نابود مى شود، خودبين و خود ستا و سركش مباش؛ زيرا دوست غيور است و خود ستايان را دوست نمى دارد، و آنان را به خاك هلاكت مى افكند. [همان گونه كه شيطان را به سبب سركشى و امتناعش از سجده بر آدم ابوالبشر ٧ مطرود درگاه خويش قرار داد؛ كه: «قالَ: يا إِبْلِيسُ! ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ؟ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ؟.
[١] - انعام: ٧٦.
[٢] - انعام: ٧٩.
[٣] - غرر و درر موضوعى، معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب معرفة النفس، ص ٣٨٧.