جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٩ - غزل ١٣ ساقيا! برخيز و در ده جام را
|
ديده بخت، به افسانه او شد در خواب |
كو نسيمى ز عنايت؟ كه كُند بيدارم[١] |
|
|
با دل آرامى مراخاطر خوش است |
كز دلم يكباره بُرد آرام را |
|
در واقع مى خواهد بگويد: اگرچه در گذشته، معشوق مرا حيران جمال خويش نمود و با ديدارش آرامش را از من ستانيد؛ ولى اطمينان قلبى به من عطا فرمود كه در روزگار هجران نيز با ياد ايّام وصالش سكونت و آرامشى برايم حاصل مى شود به گونه اى كه غم و غصّه دوران، مرا افسرده خاطر نمى سازد؛ كه: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ، أَلا! بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»[٢]: ( [مُنيبين آنانند] كه ايمان آورده و دلهايشان به ياد خدا آرام مى گيرد. آگاه باشيد كه دلها تنها به ياد خدا آرام مى گيرند.- نيز:
٨٧
«إلهى! بِكَ هامَتِ القُلُوبُ الوالِهَةُ، وَعَلى مَعْرِفَتِكَ جُمِعَتِ العُقُولُ المُتَبايِنَةُ، فَلا تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ إلّا بِذِكْراكَ، وَلا تَسْكُنُ النُّفُوسُ إلّاعِنْدَ رُؤْياكَ.»
[٣]: (بارالها! دلهاى واله و حيران، پابست عشق و محبّت توست، و عقول مختلف بر معرفت و شناسايى تو متّفقند؛ لذا دلها جز به يادت اطمينان نمى يابند، و جانها جز هنگام ديدارت آرام نمى گيرند.)
|
ننگرد ديگر به سرو اندر چمن |
هر كه ديد آن سروِ سيم اندام را |
|
بخواهد بگويد: كسى كه دلش جلوه گاه حضرت دوست گشته و اسرار الهى در آن جاى دارد و همه چيز خود را از آنِ او مى بيند، كجا مى تواند به مظاهر عالم طبيعت نظر داشته باشد؟! كنايه از اينكه: محبوبا! در گذشته به خود و مشاهده جمالت آشنايم نمودى، سرو قامتى در كمال و زيبايى چون تو را نديدم، حال هم گرچه در هجران بسر مىبرم، آن خاطرهام فراموش نمى شود و طالب جلوه دوبارهات مى باشم؛ كه:
٨٨
«إلهى! فَاجْعَلْنا
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٣، ص ٣١٨.
[٢] - رعد: ٢٨.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.