جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣١ - غزل ١٥ لطف باشدگر نپوشى از گداها روت را
|
همچو هاروتيم دايم در بلاى عشق، زار |
كاشكى! هرگز نديدى ديده ماروت را |
|
(هاروت و ماروتى كه در اين غزل آمده، آن دو مَلَكى نيستند كه قرآن شريف[١] از آن نام برده است. به دليل بيان بيت آتى، آن دو عاشق، و معشوقى مجازى بودهاند.) خواجه مى خواهد با ذكر آن دو از حال خود با معشوق خبر دهد و بگويد: محبوبا! من چون هاروتم كه پس از ديدار به عشقت مبتلا گشتم، اى كاش! جمال تو را نديده بودم تا اين گونه گرفتارت نمى شدم. در نتيجه با اين بيان تقاضاى ديدار دوباره او را نموده و مى خواهد بگويد كه:
١٢٧
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْ لَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[٢]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرو آمد و تو ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد، نمىشناسم؟!)
|
كى شدى هاروت در چاه زنخدانش اسير |
گر نگفتى شمّه اى از حُسن او ماروت را |
|
كنايه از اينكه: معشوقا! اگر من عشق به تو مى ورزم، به گزاف نيست، فطرت توحيدىام و يا انبياء و اولياء : مرا راهنما به آن بوده اند كه چنين گرفتارت شدهام، بيا و از حجابم بيرون نما تا بازت ببينم. به گفته خواجه در جايى:
|
حُسنت به اتّفاقِ ملاحت جهان گرفت |
آرى به اتّفاق، جهان مى توان گرفت |
|
[١] - بقره: ١٠٢.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.