جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٠ - غزل ٣٤ سينهام زآتش دل، در غم جانانه بسوخت
|
حباب وار، براندازم از نشاط كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماه مراد از افق طلوع كند |
بُود كه پرتو نورى به بام ما افتد![١] |
|
|
خرقه زهد مرا، آبِ خرابات ببرد |
خانه عقل مرا، آتشِ خُمخانه بسوخت |
|
آب خرابات كه تجلّيات جمالى محبوب مى باشد، خرقه زهد را در گذشته از من گرفت و از عبادات خشك و غير خالصانه پاكيزه ساخت؛ در جايى مى گويد:
|
ببرد از من قرار و طاقت و هوش |
بُت سنگين دلِ سيمينْ بناگوش |
|
|
زتاب آتش سوداى عشقش |
بسان ديگ دايم مى زنم جوش |
|
|
چو پيراهن شوم آسوده خاطر |
گَرَش همچون قبا گيرم درآغوش |
|
|
دواى تو، دواى توست حافظ! |
لب نوشش، لب نوشش، لب نوش[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
يارب! سببى ساز، كه يارم به سلامت |
بازآيد و برهاندم از جنگ ملامت |
|
|
خاكِ رَهِ آن يار سفر كرده بياريد |
تا چشم جهان بين كُنَمش جاى اقامت |
|
|
امروز كه در دست توام مرحمتى كن |
فردا كه شوم خاك، چه سود اشك ندامت[٣] |
|
و تجلّيات جلالى او كه آتش خُمخانه است، خانه عقل مرا سوزاند و ديوانهام نمود. آرى، آنان كه رضاى حقّ سبحانه را بر هوا و هوس خويش مقدّم مى دارند، تجلّيات حضرت معشوق نه تنها ايشان كه عقلشان را نيز مى ستاند و سپس خود به جاى عقل آنان حكمفرما خواهد شد؛ كه:
٥٠٥
«وَلَأسْتَغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتى، وَلَأَقُومَنَّ لَهُ مَقامَ عَقْلِهِ.»
[٤]: (و سوگند مى خورم كه عقل وى را غرقه معرفت و شناخت خود نموده، و بىگمان خود.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣١، ص ٢٥٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٨، ص ٩٥.
[٤] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.