جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٨ - غزل ٣٤ سينهام زآتش دل، در غم جانانه بسوخت
|
همچو صبحم يك نَفَس باقى است بىديدار تو |
چهره بنما دلبرا! تا جان برافشانم چوشمع |
|
|
آتش مِهر تو را حافظ عجب در سرگرفت |
آتش دل، كى به آب ديده بنشانم چوشمع[١] |
|
|
چون پياله، دلم از توبه كه كردم، بشكست |
چون صُراحى، جگرم بىمى و پيمانه بسوخت |
|
مشكلات طريق عاشقى مرا برآن داشت كه از مراقبه و مِىْ نوشيدن توبه كنم و دگر عشق به محبوب خود نورزم، سپس با خود گفتم: اين چه فكرى بود كه در سر مىپرورانى. اگر به او عشق نورزى، دل به كدام كس و چه چيز مى دهى؟ لذا ازاين انديشه شكسته خاطر گشته و از محروميّت از شراب ديدارش جگرم بسوخت و گفتم: «
٢٦٠
[إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟! وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟! لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوّلًا. كَيْفَ يُرْجى سِواكَ، وَأنْتَ ما قَطَعْتَ الإحْسانَ؟! وَكَيْفَ يُطْلَبُ مِنْ غَيْرِكَ، وَأنْتَ ما بَدَّلْتَ عادَةَ الإمْتِنانِ؟!»
[٢]: ( [بارالها!] كسى كه تو را از دست داده چه چيزى يافت؟ و آن كه تو را يافت، چه چيزى را از دست داد؟ قطعاً هركس به غير تو خرسند شد، نوميد گشت، و هر كه از تو روگردان شد، زيان برد. چگونه به غير تو اميدوار مى توان شد در صورتى كه هرگز احسان و نيكىات را قطع نكردهاى؟! و چگونه از غير تو مى توان طلب نمود، و حال آنكه عادت لطف و كرمت را تغيير ندادهاى؟!)، در جايى در تقاضاى ديدار حضرت دوست مى گويد:
|
سايه اى بر دل ريشم فكن اى گنج مراد! |
كه من اين خانه، به سوداى تو ويران كردم |
|
|
توبه كردم كه نبوسم لب ساقىّ و كنون |
مىگزم لب، كه چرا گوش به نادان كردم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢١، ص ٣١٠.