جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٢ - غزل ٤٦ زلف آشفته و خوى كرده و خندان لب و مست
عاشقى كه به خواب رود و از تجلّيات و مشاهدات شبانه محبوبش استفاده نكند، كافر عشق است و عاشقش نمى توان خواند؛ كه:
٣٤٩
«سَهَرُ اللَّيْلِ بِذِكْرِ اللَّهِ غَنيمَةُ الأوْلِيآءِ وَسَجِيَّةُ الأتْقِيآءِ.»
[١]: (شب را به ياد خدا بيدار بودن، غنيمت اوليا و روشِ تقوى پيشگان مى باشد.- نيز:
٣٥٠
«سَهَرُ اللَّيْلِ فى طاعَةِ اللَّهِ رَبيعُ الأوْلِيآءِ وَرَوْضَةُ السُّعَدآءِ.»
[٢]: (شب را در طاعت و عبادت خداوند بيدار بودن، بهار اولياء و بوستانِ سعادتمندان است.) و همچنين:
٣٥١
«سَهَرُ العُيُونِ بِذِكْرِ اللَّهِ فُرْصَةُ السُّعَدآءِ وَنُزْهَةُ الأوْلِيآءِ.»
[٣]: (شب را با ياد خدا بيدار بودن، لحظات بهره مندى سعادتمندان و تفرّج [در ملكوت] براى اولياى الهى است.) و ديگر اينكه:
٣٥٢
«سَهَرُ اللَّيْلِ شِعارُ المُتَّقينَ وَشيمَةُ المُشْتاقينَ.»
[٤]: (شب بيدارى، نشانه تقوى پيشگان و راه و روش مشتاقان مى باشد.- به گفته خواجه در جايى:
|
شب از مطرب، كه دل خوش باد وى را |
شنيدم ناله جان سوز نى را |
|
|
چنان در سوزمن سازش اثر كرد |
كه بىرقّت نديدم هيچ شى را |
|
|
حريفى بُد مرا ساقى كه در شب |
ز زلف و رُخ نمودى شمس وفى را |
|
|
چو بىخودگشت حافظ، كى شمارد |
به يك جو، مُلكتِ كاوسِ كِىْ را؟[٥] |
|
|
برواى زاهد! و بر دُرد كشان خُرده مگير |
كه ندادند جز اين تحفه به ما، روزِ الَسْت |
|
زاهد! بر ما خرده مگير كه چرا از شرابِ زلال مشاهدات و ذكر و مراقبه جمال دوست پرهيز نمى كنيد؛ زيرا اين ديدارمان نه امروز نصيب گشته، كه تحفه اى است ازلى؛ كه: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ، وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٦]: (و [به يادآر] هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم، نسل و فرزندان ايشان را برگرفته و خودشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!- او را محيط بر.
[١] ( ١، ٢، ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب السّهر، ص ١٧٠.
[٢] ( ١، ٢، ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب السّهر، ص ١٧٠.
[٣] ( ١، ٢، ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب السّهر، ص ١٧٠.
[٤] ( ١، ٢، ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب السّهر، ص ١٧٠.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨، ص ٤٣.
[٦] - اعراف: ١٧٢.