جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٠ - غزل ١٣ ساقيا! برخيز و در ده جام را
١٤٠
مِمَّنْ ... أعَذْتَهُ مِنْ هَجْرِكَ وَقِلاكَ، وَبَوَّأْتَهُ مَقْعَدَ الصِّدْقِ فِى جِوارِكَ.»
[١]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه ... از هجر و دورى و راندنت پناه داده، و در جوار خود، در جايگاه صدق و راستى جايشان دادهاى.- به گفته خواجه در جايى:
|
درآ، كه در دلِ خسته، توان در آيد باز |
بيا، كه بر تن مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا، كه فرقت تو، چشم من چنان بر بست |
كه فتح بابِ وصالت مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل، هر آنچه مى دارم |
بجز خيال جمالت نمى نمايد باز[٢] |
|
|
صبر كن حافظ! به سختى روز و شب |
عاقبت روزى بيابى كام را |
|
اى خواجه! گر چه تحمّل روزگار فراق بخصوص براى آن كسى كه او را ديده باشد مشكل است، ولى صبر را پيشه خود ساز، اميد است به كام خود نايل آيى و روزگار وصالت دوباره حاصل شود. در جايى در مقام اظهار اشتياق به ديدار او مى گويد:
|
بى مهر رُخت روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر، مرا جز شب ديجور نمانده است |
|
|
وصل تو اجل را ز سرم دور همى داشت |
از دولت هجرِ تو كنون دور نمانده است |
|
|
صبر است مرا چاره ز هجران تو، ليكن |
چون صبر توان كرد؟ كه مقدور نمانده است[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
گفتم: نگشت كام دلم حاصل از لبت |
گفتا: تو صبر كن، كه مرادت روا كنيم[٤] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٦، ص ٢٨٨.