جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٨ - غزل ١٣ ساقيا! برخيز و در ده جام را
|
دودِ آهِ سينه سوزان من |
سوخت اين افسردگان خام را |
|
دلبرا! در گذشته كه ديدارم نمودى و به وصالم نايل ساختى، چنان بر افروخته شده بودم و در شور و مستى بسر مى بردم، كه افسردگان خام در عاشقى و تازه دلبستگان به تو را با گفتار و حالاتم شور و سوزشى مى بخشيدم. كنايه از اينكه:
«ساقيا! برخيز و در ده جام را» تا شورى دگر بر پا كنم. در جايى مى گويد:
|
ساقيا! مايه شباب بيار |
يك دو ساغر شراب ناب بيار |
|
|
داروى درد عشق، يعنى مِىْ |
كوست درمان شيخ و شاب بيار |
|
|
بزن اين آتش مرا آبى |
يعنى آن آتش چو آب بيار |
|
|
يك دو رطل گران به حافظ دِهْ |
گر گناه است وگر ثواب بيار[١] |
|
|
محرم رازِ دل شيداى خود |
كس نمى بينم ز خاص و عام را |
|
اى دوست! كسى را محرم راز و عشق درونىام به تو نمى دانم تا امروز كه به هجران مبتلا گشتهام، بگويم محروميّت از ديدار گذشتهام با من چه مى كند (زيرا اين امرى است تا كسى خود آن را لمس نكند، نمىفهمد كه چه مى خواهم بگويم.) در جايى مى گويد:
|
گر چه از آتش دل چون خُمِ مى در جوشم |
مُهر بر لب زده، خون مى خورم و خاموشم |
|
|
قصد جان است، طمع در لب جانان كردن |
تو مرا بين كه در اين كاربه جان مى كوشم[٢] |
|
كنايه از اينكه: از هجرم خلاصى بخش. به گفته خواجه در جايى:
|
گرچه افتاد ز زلفش گرهى در كارم |
همچنان چشمِ گشاد از كرمش مى دارم |
|
|
به طرب حمل مكن سرخى رويم، كه چو جام |
خون دل، عكس برون مى دهد از رخسارم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٢، ص ٣١٧.