جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦١ - غزل ١٩ آفتاب از روى او شد در حجاب
|
به لطف خال و خط از عارفان ربودى دل |
لطيفههاى عجب، زير دام و دانه توست |
|
|
من آن نِيَم كه دهم نقد دل به هرشوخى |
دَرِ خزانه به مُهر تو و نشانه توست[١] |
|
|
سوزِ مستان گر بداند محتسب |
هر دم از مِىشان زند بر آتش آب |
|
اگر زاهد، و يا كسانى كه ما را از باده و ذكر دوست منع مى كنند، از آتش درونى مستان و هجران كشيدگان جمال او آگاه شوند، هر لحظه با ذكر و ياد محبوبشان، آبى بر آتش درونى آنان خواهند پاشيد و از آزارشان دست خواهند كشيد. بخواهد بگويد:
|
زبان خامه ندارد سَر بيانِ فراق |
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق |
|
|
چگونه باز كنم بال در هواى وصال؟ |
كه ريخت مرغِ دلم پر در آشيان فراق |
|
|
ز سوز شوق، دلم شد كباب دور از يار |
مدام، خون جگر مى خورم ز خوانِ فراق[٢] |
|
و بگويد:
|
ساقيا! برخيز و در ده جام را |
خاك بر سر كن غمِ ايّام را |
|
|
دودِ آه سينه سوزان من |
سوخت اين افسردگان خام را |
|
|
با دل آرامى مرا خاطر خوش است |
كز دلم يكباره برد آرام را[٣] |
|
|
خون دل، در جام ديدم از سرشك |
آبرو بر باد دادم از شراب |
|
عمرى است در هجر محبوب بسر مى برم و براى رسيدن به شراب مشاهداتش خونين دل گشتم و آن را به اشك تبديل نموده و در جام ديدگان فرو ريخته و افشاندم، تا شايد باز ديدارم حاصل شود، ولى افسوس! كه آن هم كارى براى پايان.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٢، ص ١٠٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٤، ص ٢٧٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣، ص ٤٦.