جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٣ - غزل ٢٨ مطلب طاعت و پيمان درست از من مست
٦٦٦
وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[١]: (معبودا! و مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان فرمودى و اجابتت نمودند، و نظرشان افكندى و در برابر جلال و شكوه و بزرگى تو مدهوش گشتند، آنگاه در باطن با آنها مناجات نمودى و در ظاهر و آشكارا براى تو عمل كردند.- به گفته خواجه در جايى:
|
دردم از يار است و درمان نيز هم |
دل فداى او شد و جان نيز هم |
|
|
آنكه مى گويند آن بهتر ز حُسن |
يار ما اين دارد و آن نيز هم[٢] |
|
|
به جز آن نرگس مستانه، كه چشمش مرساد! |
زير اين طارم فيروزه كسى خوش ننشست |
|
در زير آسمان لاجوردى، كيست كه چون محبوب من خوش و آسوده باشد؟ زيرا اوست كه بر كرسى معشوقيّت تكيه زده و همگان را، دانسته و ندانسته، مست و سرگشته خويش نموده. خدايش از چشم زخم محفوظ دارد! در نتيجه با اين بيان عاشقانه مى خواهد بگويد: مرا از ديدارت بهرهمند ساز و اين همه در هجران مسوزان؛ كه:
٢٣٤
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالْخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[٣]: (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم، با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد، نمىشناسم؟!)؛ لذا باز مى گويد:
|
حافظ ازدولت عشق تو سليمانى يافت |
يعنى از وصلِ تواش، نيست بجز بادبه دست |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٩، ص ٣٠٢.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.