جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٣ - غزل ٤٩ اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت
٥٨١
[مُعَلَّقَةٌ] بِمَحَبَّتِكَ، وَأفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَةٌ مِنْ مَهابَتِكَ.»
[١]: (بارخدايا! ما را از آنانى قرارده كه عادت و كارشان شوق و شادمانى و نشاط به سوى تو، و روزگار [يا: شيوه] شان آه و ناله است. [هم آنان كه] پيشانى هايشان در برابر عظمتت در سجده و كرنش، و ديدگانشان در خدمت و بندگىات بيدار، و اشكهايشان از ترس [عظمتت] ريزان، و قلوبشان علاقمند و پا بست محبّتت، و دلهايشان از هراس تو از جا كنده شده است.)
|
حافظ! شراب وشاهد و رندى نه وضعِ توست |
فى الجمله مى كنىّ و فرو مى گذارمت |
|
خواجه در بيت ختم از زبان معشوق با خويش سخن گفته. مىگويد: پس ازآن همه التماس و التجا براى ديدارش، مرا فرمود: هركس را قابليّت بهرهمند شدن از جمال و پرداختن به ذكر ما و پشت پا زدن به هرچه غير معشوق است، نمىباشد. و تو نيز از آنانى: «فى الجمله مى كنّى و فرو مى گذارمت.».
و ممكن است خطاب خواجه در بيت به خود باشد و بخواهد بگويد:
|
مشكل عشق نه در حوصله دانش ماست |
حلّ اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد |
|
|
نظر پاك توان در رخ جانان ديدن |
كه در آئينه نظر جز به صفا نتوان كرد[٢] |
|
و در جايى هم مى گويد:
|
مفلسانيم و هواى مى و مطرب داريم |
آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند[٣] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٠، ص ١٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٢، ص ١٤٩.