جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦١ - غزل ٣٢ دارم اميد عاطفتى از جناب دوست
|
شبى كه ماه مراد از افق طلوع كند |
بُوَد كه پرتوِ نورى به بام ما افتد؟[١] |
|
|
بى گفتگوى، زلف تو دل را همى بَرَد |
با روىِ دلكش تو، كه را روىِ گفتگوست؟ |
|
اى دوست! كثرات عالم وجود و مظاهر غيب و شهود، از آن جهت كه بيانگر ملكوت و جمال و كمال تو مى باشند، خود بدون هيچ گونه توصيف و بيانى دلرباينده هستند. و چنانچه پرده از مظهريّتشان برداشته و تنها ملكوتشان مشاهده شود، چگونه خواهد بود و آيا مى توان سخنى از دلربايى آن به ميان آورد؟ بخواهد بگويد:
٢٥٢
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَ لا تَحْجُبْ مُشتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[٢] (معبودا! درهاى رحمتت را به روى موحّدانت مبند، و مشتاقانت را از مشاهده ديدار زيبايت محجوب مگردان.- نيز بگويد:
|
هواخواه توام جانا! و مى دانم كه مى دانى |
كه هم ناديده مى دانىّ و هم ننوشته مى خوانى |
|
|
ملامتگر چه دريابد ز راز عاشق و معشوق |
نبيند چشم نابينا، خصوص اسرار پنهانى |
|
|
مَلَك در سجده آدم، زمينْ بوسِ تو نيّت كرد |
كه در حسن تو چيزى يافت غير ازطور انسانى[٣] |
|
|
عمرى است تا ز زلف تو بويى شنيدهايم |
زآن بوى، در مشامِ دل ما هنوز بوست |
|
محبوبا! ازآن زمان كه مشام جانم عطر جمالت را از طريق مظاهر و ملكوتشان استشمام نموده و سپس محروم از ديدارت گشته، هنوز بوى تو را از آنها مى شنوم.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٥، ص ٤٢٦.