جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤ - غزل ١ ألا يا أيها الساقى! أدر كأسا وناولها
|
نِىْ مِن تنها كِشم تطاولِ زلفت |
كيست به دل، داغِ اين سياه ندارد؟![١] |
|
|
به مى سجاده رنگين كن، گرت پير مغان گويد |
كه سالك بىخبر نَبْوَد ز راه و رسم منزلها |
|
اى سالكِ راه خدا! اگر استاد تو را به مزّين ساختن اعمال عبادى و تمامى كارهايت به اخلاص و توجّه كامل و مراقبه محبوب امر مى نمايد، گفتارش را بكار آر؛ زيرا او خود، اين راه را به سلوك پيموده و از پستى و بلندى و رسوم منازلش آگاه بوده، و به تمامى امورى كه سالك را سريعتر به منزلگاه قرب مى رساند آشنا مىباشد؛ كه:
٤
«طُوبى لِمَنْ سَلَكَ طَريقَ السَّلامَةِ بِبَصَرِ مَنْ بَصَّرَهُ وَطاعَةِ هادٍ أمْرَهُ.»
[٢]: (خوشا به حال آن كه راه سلامت و رستگارى را با ديد و نظر كسى كه آگاهش نموده، و به پيروى از كسى كه وى را در كارهايش راهنمايى كند، بپيمايد.- نيز:
٥
«لا ضَلالَ مَعَ هُدىً.»
[٣]: (هيچ گمراهى و ضلالتى با هدايت همراه نيست.- به گفته خواجه در جايى:
|
چو پيرسالك عشقت؛ به مِىْ حواله كند |
بنوش و منتظرِ رحمت خدا مى باش |
|
|
مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ! |
ولى، معاشرِ رندان آشنا مى باش[٤] |
|
|
شبِ تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل |
كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها؟! |
|
آنان كه از خطرات مهلك عالم طبيعت و گرداب درياى عميق و به فزع آورنده آن؛ كه:
٦
«إنَّ الدُّنْيا بَحْرٌ، وَقَدْ غَرِقَ فيها جَيْلٌ كَثيرٌ.»
[٥]: (همانا دنيا دريايى است و مردمان بسيارى در آن غرقه گشتهاند.) جسته، و به منزلگاه امْن و قرب جانان راه يافتهاند، كجا از حال ما گرفتاران عالم فراق مى توانند با خبر باشند؟ زيرا ايشان همواره با جانان در عيش و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٠، ص ١٦٨.
[٢] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الهداية، ص ٤٢١.
[٣] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الهداية، ص ٤٢١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٣، ص ٢٥٥.
[٥] - مستدرك الوسائل، ج ٢، ص ٤٢٤، باب ٢٤، روايت ١.