جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٤ - غزل ١٤ ما برفتيم و تو دانى و دل غمخور ما
نديدم و فرموده بودى: «هُوَ الْحَيُّ، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»[١]: (اوست زنده، معبودى جز او نيست، پس در حالى كه دين و عبادت خود را براى او خالص مىنماييد، تنها او را بخوانيد.- مرا اخلاص در خواندنت نبود.
و يا بخواهد بگويد: خواه بپذيرىام و يا نپذيرىام، از ثبات قدم خود دست بر نداشته و اميد به عنايتت دارم و تو نيز وفاى به گفته خود خواهى نمود؛ كه فرمودى:
«ادْعُونِي، أَسْتَجِبْ لَكُمْ»[٢]: (مرا بخوانيد، تا براى شما اجابت نمايم.- نيز فرمودى: «أَوْفُوا بِعَهْدِي، أُوفِ بِعَهْدِكُمْ»[٣]: (و به عهد و پيمان خود با من وفا كنيد، تا به عهد و پيمان خود با شما وفا كنم.) در جايى مى گويد:
|
به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم |
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد بر چينم |
|
|
الا! اى همنشين دل! كه يارانت برفت از ياد |
مرا روزى مباد آن دم كه بىياد تو بنشينم |
|
|
اگر بر جاى من، غيرى گزيند دوست، حاكم اوست |
حرامم باد اگر من جان به جاى دوست بگزينم[٤] |
|
|
گر همه خلقِ جهان بر من و تو حيف خورند |
بكشد از همه انصاف ستم، داورِ ما |
|
اگر تمامى خلائق بر من و تو- اى محبوب بىهمتا!- تأسّف خورند كه بنگريد چگونه خواجه در برابر بىاعتناييهاى معشوق خود صابر است، و زبان گله بر معشوق بگشايند كه چرا با عاشق خود چنين رفتار مى كند، او خود داورى خواهد.
[١] - غافر: ٦٥.
[٢] - غافر: ٦٠.
[٣] - بقره: ٤٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٢، ص ٢٩٢.