جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٥ - غزل ٤٤ باغ مرا چه حاجت سرو وصنوبر است؟!
٧٩٨
اللَّهِ جَلآءُ الصُّدُورِ وَطُمَأْنينَةُ القُلُوبِ.»
[١]: (ياد خدا، جلا و صيقل دلها، و آرامش قلبهاست.- نيز:
٣٣٢
«مُداوَمَةُ الذّكْرِ خُلْصانُ الأوْلِيآءِ.»
[٢]: (مداومت ذكر، همدم بىآلايش اولياء مى باشد.) چون توجّه كردى كه آثارى از غم و اندوه جهان مى خواهد در تو پديد آيد، به هر طريقى كه ممكن است، به ياد دوست چنگ زن تا آشفته خاطر نگردى. در جايى مىگويد:
|
غمِ زمانه، كه هيچش كران نمى بينم |
دواش، جز مىِ چون ارغوان نمى بينم |
|
|
زآفتاب قدح، ارتفاعِ عيش بگير |
چرا كه طالعِ وقت، آنچنان نمى بينم[٣] |
|
|
يك نكته بيش نيست غمِ عشق و اين عجب |
كز هركسى كه مى شنوم، نامكرّر است |
|
آرى، غم و درد عشق جانان يك نكته بيش نيست. و آن فريفتگى عاشق است به معشوق و بىاعتنايى معشوق به عاشق، لذا همواره عاشق مى سوزد و از معشوق مىخواهد تا در خود فانىاش سازد. خواجه هم مى گويد: «يك نكته بيش نيست ...» بخواهد با اين بيان بگويد: معشوقا!
|
در غم خويش، چنان شيفته كردى بازم |
كز خيال تو، به خود باز نمى پردازم |
|
|
عهد كردى كه بسوزى زغمِ خويش مرا |
هيچ غم نيست، تو مى سوز كه من مى سازم |
|
|
آنچنان بر دل من، ناز تو خوش مى آيد |
كه حلالت بكنم، گر بكُشى از نازم |
|
|
اگر از دام خودم نيز خلاصى بخشى |
هم به خاكِ سركوىِ تو بود پروازم[٤] |
|
|
از آستانِ پيرِمغان سر چرا كشم؟ |
دولت دراين سرا وگشايش دراين دراست |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب ذكر اللَّه، ص ١٢٤.
[٢] - غرر و غرر موضوعى، باب ذكر اللَّه، ص ١٢٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٨، ص ٣١٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٠، ص ٣٠٣.