جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٧ - غزل ٥٦ گل دربر و مى در كف و معشوقه به كام است
١٥٢٣
السّامِعينَ لَكَ نَجِيّاتِ الصُّدُورِ، فَلَمْ يَلْقَ أبْصارَهُمْ رَدٌّ دُونَ ما يُريدُونَ. هَتَكْتَ بَيْنَكَ وَبَيْنَهُمْ حُجُبَ الغَفْلَةِ، فَسَكَنُوا فى نُورِكَ، وَتَنَفَّسُوا برَوْحِكَ.»
[١]: (معبودا! ديدگان آنان كه به سوى تو ناظرند، به رازهاى دلها رسيده و آنان كه به [فرامين] تو بيشتر گوش سپردهاند، نجواهاى سينهها را شنيده، پس جز آنچه اراده نمودند به چشم [دل] شان برخورد ننموده. حجابهاى غفلت ميان خود و ايشان را دريدى، تا در نورت جاى گزيده، و به رحمتت گشايش يافتند.)
|
درمجلس ما عطر مياميز، كه جان را |
هرلحظه زگيسوى تو خوشبوى، مشام است |
|
پس از تجلّى محبوب، مجلس ما چه نيازى به عطر ظاهرى دارد؟ مشام جانمان هر لحظه از استشمام بوى او از ملكوت مظاهر بهرهمند مى باشد و از مشاهدهاش لذّت مى برد؛ كه:
٤٣٩
«إلهى! وَإنَّ كُلَّ حَلاوَةٍ مُنْقَطِعَةٌ، وَحَلاوَةُ الإيمانِ بِكَ تَزْدادُ حَلاوَتُها، إتّصالًا بِكَ.»
[٢]: (معبودا! و براستى كه هر شيرينى اى منقطع و گسستنى است، و تنها شيرينى ايمان به تو، به جهت پيوستگى به تو، حلاوتش افزون مى شود.)
|
از چاشنىِ قند مگو هيچ وزشكّر |
زآن رو كه مرا با لبِ شيرين توكام است |
|
پس ازاين ديدار، در نزد من از شيرينى قند و شكر سخن مگوييد؛ زيرا ازآن زمان كه كام از لب حيات بخش و شيرين دوست برگرفتم و از گفتار روح پرور و مشاهده جمالش بهرهمند گشتم، هيچ چيز ديگرى در كام من لذيذ و شيرين نمى آيد؛ كه:
٤٤٠
«إلهى! ما ألَذَّ خَواطِرَ الإلْهامِ بِذِكْرِكَ عَلَى القُلُوبِ! وَما أحْلَى المَسيرَ إلَيْكَ بِالأوْهامِ فى مَسالِكِ الغُيُوبِ! وَما أطْيَبَ طَعْمَ حُبّكَ! وَما أعْذَبَ شِرْبَ قُرْبِكَ!»
[٣]: (معبودا! چه لذّت بخش است.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٥- ٩٦.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٦.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.