جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٨ - غزل ٢٠ تعالى الله! چه دولت دارم امشب
خويش گشتم، او را شكر گذارم كه مرا به مقام مخلَصيّت (به فتح لام) نايل ساخت؛ كه:
١٣٥
«ألّلهُمَّ! وَاهْدِنا إلى سَوآءِ السَّبيلِ، وَاجْعَلْ مَقيلَنا عِنْدَكَ خَيْرَ مَقيلٍ، فى ظِلّ ظَليلٍ وَمُلْكٍ جَزيلٍ، فَإنَّكَ حَسْبُنا، وَنِعْمَ الوَكيلُ!»
[١]: (بار خدايا! ما را به راه راست هدايت فرما، و آسايشگاه ما را در نزد خود، بهترين آسايشگاه، در سايه جاودانى و مُلك با عظمتت قرار ده؛ كه تنها تو ما را كفايت مى كنى، و چه خوب وكيل و كارگزارى مى باشى!) در جايى مى گويد:
|
چو رويت، مهر و مَهْ تابان نباشد |
چو قدّت، سرو در بستان نباشد |
|
|
چو لعل و لؤلؤت در دلفروزى |
دُرِ دريا و لعلِ كان نباشد |
|
|
به تو نسبت نباشد هيچ تن را |
نه تن، باللَّه كه مثلت جان نباشد[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
شاهدان، گر دلبرى زينسان كنند |
زاهدان را رخنه در ايمان كنند |
|
|
هر كجا آن شاخِ نرگس بشكفد |
گُلْرُخانش، ديده نرگسْ دان كنند |
|
|
عاشقان را بر سرِ خود حكم نيست |
هرچه فرمان تو باشد، آن كنند[٣] |
|
|
نهالِ صبرم از وصلش بر آورد |
ز بخت خويش، بر خوردارم امشب |
|
وصال جانان، به صبرى كه در فراقش نمودم پايان داد. اين بخت و لطيفه الهى من بود، كه مرا سعادتمند به ديدارش نمود. در جايى مى گويد:
|
شَمَمْتُ رَوْحَ وِدادٍ، وَشِمْتُ بَرْقَ وِصال |
بيا، كه بوى تو را ميرم اى نسيم شمال! |
|
|
أحادِياً بِجِمالِ الحَبيبِ! قِفْ إنْزِل |
كه نيست صبر جميلم، در اشتياق جمال[٤] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٥، ص ١٧٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨١، ص ٢٨٤.