جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٠ - غزل ٢٠ تعالى الله! چه دولت دارم امشب
عالم را از آن با خبر سازم؛ اگرچه بر دارم كشند و خونم بريزند. اينجاست كه من اگر «أنَا الحقّ» نگويم، خونم بر زمين نقشِ «انا الحق» خواهد كشيد؛ زيرا كه حقّ نمى نمىپسندد با وجود خود، من و عالم نيز مطرح باشيم؛ كه:
١٣٦
«كانَ اللَّهُ، وَلَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَىْ ءٌ، وَالآنَ كَما كانَ.»
[١]: (خدا بود و هيچ چيز با او نبود، و اكنون نيز چنان است.)، و به قول خواجه نصيرالدين طوسى (ره): «در واقع انَا الحقّ گفتنِ منصور نيز نفى وجود خود بود، نه اثبات آن.»[٢]
|
تو صاحب نعمتى، من مستحقّم |
زكاتِ حُسن ده، خوش دارم امشب |
|
با اين بيت تقاضاى دوام ديدار خود را نموده و مى گويد: محبوبا! صاحبان نعمت را به زير دستان خود عناياتى است، هر جمال و كمالى كه در عالم مى باشد از آنِ تو است، حال كه به مشاهدهات مفتخرم نمودى ديگر بار مرا از ديدار خود كه عنايت فرمودى، محرومم مگردان. و به گفته خواجه در جايى:
|
مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم |
كه پيش چشم بيمارت بميرم |
|
|
نصابِ حُسن در حدِّ كمال است |
زكاتم ده، كه مسكين و فقيرم |
|
|
قدح پر كن، كه من از دولت عشق |
جوانبختِ جهانم، گرچه پيرم |
|
|
چنان پر شد فضاى سينه از دوست |
كه فكر خويش، گم شد از ضميرم[٣] |
|
|
همى ترسم كه حافظ محو گردد |
از اين شورى كه در سر دارم امشب |
|
[١] - به رساله لقاء اللَّه آقا ميرزا جواد ملكى تبريزى( رض) رجوع شود، و نيز شبيه به اين حديث در توحيد صدوق( ره). ص ١٧٨، روايت ١٢، و همچنين در بحارالانوار، ج ٣، ص ٣٢٧، روايت ٢٧ وجود دارد. و بحارالانوار، ج ٥٧، ص ٢٣٤ و ٢٣٨ نيز ملاحظه شود.
[٢] - اوصاف الاشراف معرّب، ص ١٦٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٧، ص ٣٢٧.