جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٧ - غزل ٢٣ بيا كه قصر امل، سخت سست بنياد است
غزل ٢٣ [: بيا كه قصرِ امَل، سخت سُسْت بنياد است ...]
|
بيا كه قصرِ امَل، سخت سُسْت بنياد است |
بيار باده، كه بنيادِ عمر بر باد است |
|
|
غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود |
ز هرچه رنگِ تعلّق پذيرد، آزاد است |
|
|
نصيحتى كُنَمت، ياد گير و در عمل آر |
كه اين حديث ز پير طريقتم ياد است: |
|
|
مجو درستى عهد از جهانِ سُسْتْ نهاد |
كه اين عجوزه، عروسِ هزار داماد است |
|
|
چه گويمت كه به ميخانه، دوش مست وخراب |
سروش عالمِ غيبم، چه مژده ها داده است: |
|
|
كه اى بلندْ نظر، شاهبازِ سدره نشين! |
نشيمنِ تو، نه اين كُنج محنت آباد است |
|
|
تو را ز كنگره عرش مى زنند صفير |
ندانمت كه در اين دامگه، چه افتاده است؟ |
|
|
غم جهان مخور و پند من مبر از ياد |
كه اين لطيفه نغزم، ز رهروى ياد است: |
|
|
رضا به داده بده، وز جبين گِرِه بگشاى |
كه بر من و تو، دَرِ اختيار نگشاده است |
|
|
نشان مهر و وفا نيست در تبسّم گل |
بنال بلبل بيدل، كه جاى فرياد است |
|
|
حسد چه مى برى اى سست نظم! بر حافظ |
قبول خاطر و لطف سخن، خدا داد است |
|