جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٧ - غزل ١٦ تا جمالت عاشقان را زد به وصل خود صلا
بخواهد بگويد:
|
يارى اندر كسى نمى بينم، ياران را چه شد؟ |
دوستى كِىْ آخر آمد؟ دوستداران راچه شد؟ |
|
|
آب حيوان تيره گون شد، خضر فرّخ پى كجاست؟ |
گل بگشت از رنگ خود، بادِ بهاران را چه شد؟ |
|
|
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغى بر نخاست |
عندليبان را چه پيش آمد؟ هَزاران را چه شد؟ |
|
|
زُهره، سازى خوش نمى سازد، مگر عودش بسوخت؟ |
كس ندارد ذوق مستى، ميگساران را چه شد؟ |
|
|
گوى توفيق و كرامت در ميان افكندهاند |
كس به ميدان رو نمى آرد، سواران را چه شد؟[١] |
|
لذا در بيت بعدى مى گويد: «وقتِ عيش و موسمِ شادىّ و هنگامِ گل است ...».
و اگر لفظ «ترك» با ضمّه خوانده شود، معنا اين گونه خواهد بود: اگر استادِ تُركِ ما رندى و مستى را پيشه كرده است، درسى براى ما مى باشد كه ابتدا بايد هشيارى و زهد خشك را رها نمود وسپس در پى وصال دوست بود؛ به گفته خواجه در جايى:
|
نه هركه چهره بر افروخت، دلبرى داند |
نه هركه آينه سازد، سكندرى داند |
|
|
نه هركه طَرْفِ كُلَه كج نهاد و تند نشست |
كلاهدارى و آيينِ سرورى داند |
|
|
هزار نكته باريكتر ز مو اينجاست |
نه هر كه سر نتراشد، قلندرى داند |
|
|
غلامِ همّت آن رندِ عافيت سوزم |
كه در گدا صفتى، كيمياگرى داند[٢] |
|
لذا مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٢، ص ٢١٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٧، ص ٢٠٦.