جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤١ - غزل ٢٩ سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
آنان را شايسته مى دانى به صفاتت بخوانند؛ كه: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ! إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»[١]: (منزّه باد خداوند از آنچه او را توصيف مى كنند، مگر از توصيف بندگان پاك [به تمام وجود] خدا.)؛ زيرا اينان تنها ناطق به صفاتش نيستند، بلكه گفتارشان از راه شهود است، به گفته خواجه در جايى:
|
كسى كه حُسن رُخ دوست درنظر دارد |
محقّق است كه او، حاصلِ بصر دارد |
|
|
به پاى بوسِ تو، دست كسى رسيد، كه او |
چو آستانه بدين در هميشه سر دارد[٢] |
|
وقتى زبان از وصفش عاجز باشد، كجا قلم مى تواند او را به كمالات بستايد؟!
|
نه اين زمان، دلِ حافظ در آتشِ طلب است |
كه داغدارِ ازل، همچو لاله خود رُوست |
|
معشوقا! همان گونه كه لاله خود روى بيابانى، سرخ و برافروخته است، و برافروختگى جزو ذات اوست، من نيز چون تو را در ازل مشاهده كردم و به «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٣]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) تو، «بَلى شَهِدْنا.»[٤]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتم، برافروخته و داغدار ديدارت گشتم و پس از آمدن به عالم طبيعت نمى توانم آسوده خاطر بنشينم و در آتش طلب ديدارت نسوزم. به گفته خواجه در جايى:
|
چرا نه درپى عزم ديار خود باشم؟ |
چرا نه خاكِ كف پاى يار خود باشم؟ |
|
|
غم غريبى و غربت چو برنمى تابم |
به شهر خود روم و شهريار خود باشم |
|
|
هميشه پيشه من، عاشقى و رندى بود |
دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم |
|
|
بُوَدكه لطف ازل رهنمون شود، حافظ! |
وگرنه تا به ابد، شرمسار خود باشم[٥] |
|
[١] - صافات: ١٥٩- ١٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣١، ص ١٩٠.
[٣] ( ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٤] ( ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٨، ص ٢٩٥.