جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٠ - غزل ٢٩ سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
|
آنچه از بار غمت بر دل مسكين من است |
برود دل ز من و از دل من آن نرود |
|
|
هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان |
دل به خوبان ندهد، وز پى اينان نرود[١] |
|
|
نه من سبوكشِ اين ديرِرند سوزم و بس |
بسا سرى كه در اين آستانه، سنگ وسبوست |
|
محبوبا! تنها من نِيَم كه براى ديدارت در اين دير (دنيا- منزلگاهى كه رندان و آنان كه از همه چيز خود دست كشيدهاند، مىسوزم و براى آن آماده نيستى و فناى خود گشته و چشم اميد به وصالت دوختهام. به گفته خواجه در جايى:
|
مىزنم هر نَفَس از دست فراقت فرياد |
آه! اگر ناله زارم نرساند به تو باد |
|
|
چه كنم! گر نكنم ناله و فرياد و فغان |
كز فراق تو چنانم كه بد انديشِ تو باد |
|
|
روز و شب، غصّه و خون مى خورم و چون نخورم؟ |
چون ز ديدار تو دورم، به چه باشم دلشاد؟ |
|
|
حافظِ دلشده مستغرق يادت شب و روز |
تو از اين بنده دلخسته بكلّى آزاد[٢] |
|
بسيار كسان كه چنين اند و براى پايان يافتن هجرانشان آماده نابودى خويش گشته و مى گويند:
|
زبان ناطقه در وصفِ حُسنِ او لال است |
چه جاى كلكِ بريده زبانِ بيهُده گوست |
|
دلبرا! زبانِ گويا از توصيف حُسن و زيبايىات عاجز است، اين فانى گشتگانند كه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٣، ص ٢٠٤.