جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٨ - غزل ٢٩ سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
دارند از تو، و به ملكوتشان دارند؛ پس همه را سزد كه سرخشوع و خضوع و ذلّت در پيشگاهت فرو آورند؛ كه: «وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ»[١]: (و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است تنها براى او سجده و كرنش مى كنند.- نيز:
٢٢١
«وَبِقُوَّتِكَ الَّتى قَهَرْتَ بِها كُلَّ شَىْءٍ، وَخَضَعَ لَها كُلُّ شَىْءٍ، وَذَلَّ لَها كُلُّ شَىْءٍ.»
[٢]: ( [و از تو مسئلت دارم] به توانايى و قدرتت كه با آن بر هر چيز چيره گشتى و همه اشياء در برابر آن فروتن و ذليل و خوار هستند.- نيز:
٢٢٢
«أنْتَ الَّذى سَجَدَ لَكَ سَوادُ اللَّيْلِ وَنُورُ النَّهارِ وَضَوْءُ القَمَرِ وَشُعاعُ الشَّمْسِ وَدَوِىُّ المآءِ وَحَفيفُ الشَّجَرِ، يا أللَّهُ! لاشَريكَ لَكَ.»
[٣]: (تويى كه سياهى و تاريكى شب و نور روز و روشنايى ماه و پرتو آفتاب و صداى آب و درخت براى تو سجده و كرنش مى كنند.
اى خدا! شريك و انبازى براى تو نيست.)
|
مگر تو شانه زدى زلف عنبر افشان را |
كه باد، غاليه ساگشت و خاك، عنبربوست؟! |
|
معشوقا! گويا به مشام جانم بويت را از ملكوت تمامى موجودات استشمام مىكنم، مگر زلف و كثراتت را از پيوستگى و پيچيدگى مى خواهى بگشايى؟
بخواهد بگويد:
|
تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است |
دل سودازده از غصّه دو نيم افتاده است[٤] |
|
و بگويد:
|
گر زلف پريشانت در دست صبا افتد |
هر جا كه دلى باشد در دام بلا افتد |
|
|
ما كشتى صبر خود، در بحرغم افكنديم |
تا آخر از اين طوفان، هر تخته كجا افتد |
|
[١] - نحل: ٤٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٦.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٥٥٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٩، ص ٨٩.