جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٨ - غزل ٨ شب از مطرب، كه دل خوش باد وى را!
از اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه را حال فنايى دست داده، با اين ابيات حكايت آن را نموده. مىگويد:
|
شب از مطرب، كه دل خوش باد وى را! |
شنيدم ناله جانسوزِ نِىْ را |
|
شب گذشته، نفحات و تجلّيات اسماء و صفاتى به طرب آورنده محبوب (كه هميشه بر قرار و پاينده و همواره ما را دل از آن خوش باد!) مرا رهنمون به حضرت او شدند، و از ملكوت مظاهر، با گوش جان همه صداهاى به شوق آورنده را از او شنيدم.
|
چنان در سوز من سازش اثر كرد |
كه بىرقّت، نديدم هيچ شى را |
|
ناله جانسوزِ نى در آتش درونى عشقم به حضرت معشوق چنان اثر گذاشت و شعلههاى آن به گونه اى جان مرا بر افروخت، كه هر چيزى را به نورانيّت او ديده و جز نور او نديدم و هر سخنى را از او مى شنيدم. در جايى مى گويد:
|
الااى طاير دولت! كه قدر وقت مى دانى |
گوارا بادت اين عشرت، كه دارى روزگارى خوش! |
|
|
شبِ صُحبت غنيمت دان و دادِ خوشدلى بستان |
كه مهتابى دلْ افروز است و طَرْفِ لاله زارى خوش |
|
|
هر آن كس را كه بر خاطر، ز عشقِ دلبرى بارى است |
سپندى گو بر آتش نه، كه دارى كار و بارى خوش |
|