جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٠ - غزل ٨ شب از مطرب، كه دل خوش باد وى را!
|
رهانيدى مرا از قيدِ هستى |
چو پيمودى پياپى، جامِ مِىْ را |
|
و چون مرا محو جمال خويش نگريست، با جام پياپى و تجلّى پس از تجلّى، لطفها و عنايتهاى بىنهايتم نمود به گونه اى كه از قيد هستى و عالم طبيعت و وجود مجازىام رهانيد؛ كه:
٤٤
«أنْتَ الَّذى أشْرَقْتَ الأنْوارَ فى قُلُوبِ أوْلِيآئِكَ حَتّى عَرَفُوكَ وَوَحَّدوكَ [وَجَدُوكَ] وَأَنْتَ الَّذى أزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّآئِكَ حَتَّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ، أنْتَ المُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أوْحَشَتْهُمُ العَوالِمُ، وَأنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ المَعالِمُ.»
[١]: (تويى كه انوار را در دل اوليائت تاباندى تا به مقام معرفت و توحيدت نايل آمدند [يا: تو را يافتند.] و تويى كه اغيار را از دل دوستانت زدودى، تا غير تو را به دوستى نگرفته و به غير تو پناه نبردند، تو بودى يار و مونس آنان، آنگاه كه عالَمها آنها را به وحشت انداخت، و تو بودى كه ايشان را هدايت نمودى، آنگاه كه نشانه ها براى آنان آشكار گشت.- به گفته خواجه در جايى:
|
دل كز طوافِ كعبه كويت وقوف يافت |
از شوق آن حريم، ندارد سَرِ حجاز |
|
|
چون باده، مست بر سَرِ خُم رفت كَفْ زنان |
حافظ كه دوش از لب ساغر شنيد راز[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
مرا مِىْ دگر باره از دست برد |
به من باز آورد مِىْ دستبُرد |
|
|
هزار آفرين بر مِىِ سرخ باد! |
كه از روى ما رنگِ زردى ببرد |
|
|
شود مست وحدت، ز جام الَست |
هر آنكو چو حافظ مِىِ صاف خورد[٣] |
|
|
حَماكَ اللَّهُ عَنْ شَرّ النَّوآئِب |
جَزاكَ اللَّهُ فِى الدّارَيْنِ خَيْرا[٤] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٦، ص ٢٣٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.
[٤] - خدا تو را از شرّ حوادث ناگوار حفظ نمايد. خداوند تو را در هر دو خانه[ دنيا و آخرت] جزاى خير دهاد!