جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٩ - غزل ٨ شب از مطرب، كه دل خوش باد وى را!
|
به غفلت عمر شد، حافظ! بيا با ما به ميخانه |
كه شنگولانِ سر مستت؛ بيآموزند كارى خوش[١] |
|
|
حريفى بُد مرا ساقى، كه در شب |
ز زلف و رُخ نمودى شمس و فِىْ را |
|
شب گذشته، مصاحبتى با ساقى و محبوب و تجلّى كنندهام به اسماء و صفات داشتم، كه جمال رُخ او را چون خورشيد، و زلف و مظهريّت مظاهرش را چون سايه خورشيد نگريستم (با ديده دل)؛ كه:
٤٢
«أنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَى ءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلّ شَىْءٍ، وَ أنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[٢]: (تويى كه خود را در هر چيزى به من شناساندى تا تو را آشكار در هر چيزى ديدم، و تو براى هر چيزى آشكار هستى.- نيز:
٤٣
«يا مَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ! فَصارَ العَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغْيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنوارِ.»
[٣]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيّتت [بر تمام موجودات] استوار و چيره گشتى، پس عرش [موجودات] در ذاتت غايب گرديد! آثار مظاهر را با آثار خويش از بين برده و با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.- به گفته خواجه در جايى:
|
بُتى دارم كه گِرد گُل، ز سنبل سايبان دارد |
بهارِ عارضش خطّى به خون ارغوان دارد |
|
|
غبارِ خط بپوشانيد خورشيد رُخش يارب! |
حيات جاودانش ده، كه حُسنِ جاودان دارد[٤] |
|
|
چو شوقم ديد، در ساغر مِىْ افزود |
بگفتم ساقىِ فرخنده پى را |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٤، ص ٢٦٢.
[٢] ( ٢، ٣) اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] ( ٢، ٣) اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٨، ص ٢٩٦.