جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٦ - غزل ٢٦ چو بشنوى سخن اهل دل، مگو كه خطاست
|
چه ساز بود كه بنواخت مطربِ عُشّاق |
كه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز صداست؟! |
|
اين چه شورى بود كه معشوق با «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (و آنان را بر خود گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟!) در وجودم بر پا نموده و ديده دل و يا حقيقت انسانيّتم جمالش را مشاهده نمود و «بَلى، شَهِدْنا»[٢]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتم، كه عمرى است باز آن كلام را مى شنوم و جواب مى گويم؟! در جايى مى گويد:
|
در ازل داده است ما را ساقىِ لعلِ لبت |
جرعه جامى، كه من سرگرم آن جامم هنوز[٣] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
در ازل هر كو به فيضِ دولت ارزانى بود |
تا ابد، جامِ مرادش، همدمِ جانى بود |
|
|
خلوت ما را، فروغ از عكس جام باده باد |
زآنكه كُنج اهل دل، بايد كه نورانى بود[٤] |
|
|
چنين كه خرقه، مىآلودهام من از مستى |
كجاست وقت عبادت؟ چه جاى ورد و دعاست؟ |
|
تا زمانى در زهد و قدس و عبادات قشرى (ظاهرى) بسر مى بردم، كه معشوق برايم جلوه ننموده بود؛ حال كه او را مشاهده مى نمايم و به مستى گراييدهام، كجا مىتوانم به اخلاص در عبادت و ذكر قلبى و حقيقى نپردازم؟! در جايى مى گويد:
|
گُلعذارى ز گلستانِ جهان ما را بس |
زين چمن، سايه آن سَرْوِ روان ما را بس |
|
|
من و همصحبتى اهل ريا دورم باد |
از گرانانِ جهان، رطلِ گران ما را بس |
|
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٨، ص ٢٤٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.