جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٧ - غزل ١٤ ما برفتيم و تو دانى و دل غمخور ما
|
زود باشد كه بيايد به سلامت يارم |
اى خوش آن روز كه آيد به سلامت بَرِ ما |
|
روزگارى است كه در انتظار ديدار دلدارم بسر مى برم و سخن از او مى گويم، اميد آنكه هرچه زودترش با جلوه اى تمام ببينم. بخواهد بگويد:
٩٤
«أسْأَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأنْوارِ قُدْسِكَ، وَأبْتَهِلُ إلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطآئِفِ بِرّكَ، أنْ تُحَقِّقَ ظَنّى بِما اَؤَمِّلُهُ مِنْ جَزيلِ إكْرامِكَ وَجَميلِ إنْعامِكَ فِى القُرْبى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ.»
[١]: (به انوار [و يا عظمت] وجه [اسماء و صفات] و به انوار [مقام ذات] پاك و مقدّست از تو در خواست نموده، و به عواطف مهربانى ولطائف احسانت تضرّع و التماس مى نمايم كه گمان مرا به آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت در قرب به تو، و نزديكى و منزلت در نزدت، و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، تحقّق بخشى.- به گفته خواجه در جايى:
|
زهى خجسته زمانى! كه يار باز آيد |
به كام غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش همى طپد دلِ صيد |
خيال آنكه به رسم شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گَرد |
به آن هوس كه بر اين رهگذار باز آيد[٢] |
|
|
هركه گويد: كه كجا رفت خدا را حافظ؟ |
گو: به زارى سفرى كرد و برفت از بَرِما |
|
ظاهر اين است كه خواجه مجدّداً به بيان صدر غزل بازگشته و روى سخنش با معشوق است و مى گويد: محبوبا! چون مرا نمى خواهى و دورىام را از كنارت مىپسندى، مىروم. هركس از ما پرسد بگويش: كه او با دلتنگى و غم و اندوه از نزد ما رفت، امّا نه براى هميشه، كنايه از اينكه: معشوقا: من آن نِيَم كه چون.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.