جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤ - غزل ٢ اى فروغ حسن ماه از روى رخشان شما!
|
سر فرازم كن شبى از وصل خوداى ماه رُو! |
تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع |
|
|
همچو صبحم يك نفس باقى است بىديدار تو |
چهره بنما دلبرا! تا جان برافشانم چوشمع[١] |
|
و ممكن است منظورش از صبا، ولى عصر- عجّل اللَّه تعالى فرجه- و يا استاد كاملش- كه در اثر ظرافت روحى همواره در محضر حضرت محبوباند- باشد و بخواهد بگويد: محبوبا از اين طريق، ما را به جمال و كمال خود راهنما باش. در جايى مى گويد:
|
اى صبا! نكهتى از خاك دَرِ يار بيار |
ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار |
|
|
نكته روحْ فزا از دهنِ يار بگوى |
نافه خوش خبر از عالم اسرار بيار |
|
|
تا معطّر كنم از لطفِ نسيم تو مشام |
شمّه اى از نفحاتِ نَفَس يار بيار[٢] |
|
|
دوردار از خاك و خون دامن چو بر ما بگذرى |
كاندرين رَهْ، كشته بسيارند قربانِ شما |
|
اين بيت هم سخنى است عاشقانه به روش گفتار عشّاق مجازى، خواجه با اين بيان تقاضاى كشته شدن و فناى خود را نموده و مى گويد: خون ما بريز، امّا هنگام عبور از كنار كشتگان و قربانيان جمالت، دامن برچين تا آلوده به خونمان نگردد، و نگويند تو ما را كشته و به خاك افكندهاى، چون عاشقانت مشتاق قربانى شدن در راه تو هستند. در جايى مى گويد:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختىّ و به دل دوست دارمت |
|
|
تا دامنِ كَفَن نكشم زيرِ پاى خاك |
باور مكن كه دست ز دامن بدارمت |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.