جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١ - غزل ٢ اى فروغ حسن ماه از روى رخشان شما!
|
اگر ميل دل هركس به جايى است |
بُوَد ميل دل من، سوىِ فرّخ[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
هزار دشمنم ار مى كنند قصدِ هلاك |
گَرَم تو دوستى از دشمنان ندارم باك |
|
|
رود به خواب دو چشم از خيال تو؟ هيهات! |
بود صبور دل اندر فراق تو؟ حاشاك![٢] |
|
|
كى دهد دست اين غرض يا رب! كه همدستان شوند |
خاطرِ مجموع ما، زُلفِ پريشان شما؟ |
|
اى دوست! نمىدانم چه زمان به آرزوى خود نايل خواهم شد كه تو را با ديده وحدت در كثرت مشاهده نمايم و ديده دل بگشايم و به ملكوت مظاهرت آشنا گردم؟ كه:
١١
«إلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ أطْلُبُ الوُصُولَ إلَيْكَ، وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ؛ فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ، وَأقِمْنى بِصِدْقِ العُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ.»
[٣]: (بار الها! اين ذلّت و خوارى من است كه در پيشگاهت آشكار است، و اين حال من است كه بر تو پوشيده نيست، از تو وصالت را خواستارم، و به تو بر تو راهنمايى مى جويم، پس با نورت مرا به خويش رهنمون شو، و با بندگى راستين در پيشگاهت بر پادار.- به گفته خواجه در جايى:
|
ز دستِ كوته خود زيرِ بارم |
كه از بالا بلندانْ شرمسارم |
|
|
مگر زنجيرْ مويى گيردم دست |
وگرنه، سر به شيدايى برآرم |
|
|
ز چشم من بپرس اوضاعِ گردون |
كه شب تاروز اخترمى شمارم[٤] |
|
|
كس به دور نرگست طَرْفى نبست از عافيت |
بِهْ كه نفروشند مستورى، به مستان شما |
|
دلبرا! چشمان مست و جمال دل آرايت- دانسته و ندانسته- روزگار عافيت و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٩، ص ١١٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٠، ص ٢٧٧.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٩، ص ٣٠٩.