جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٥ - غزل ١٦ تا جمالت عاشقان را زد به وصل خود صلا
خواجه در اين غزل از سختى هجران پس از ديدار سخن رانده و مى گويد:
|
تا جمالت عاشقان را زَد به وصلِ خود صَلا |
جان و دل افتاده اند از زلف و خالت در بلا |
|
محبوبا! ما به خود نمى توانستيم عشقت را اختيار نماييم. جمال و جذبه حسن تو بود كه با زبان بىزبانى فرياد سر مى داد كه زيبايى از آنِ من است، به من عشق ورزيد. و چون نظارهات كرديم، عاشقت گشتيم و به كشاكش جمال و جلالت مبتلا گرديديم؛ از طرفى زلف و عالم كثرت ما را از ديدارت جدا مى نمود، و از طرفى خال و عالم ملكوت ما را به تو راهنما مى شدند. حال، بگو چگونه مى توانيم همواره قربت را خريدار بوده و انس دائمى با تو داشته باشيم مگر آنكه بكلّى از خويش برهيم و در توفانى گرديم؟! بخواهد بگويد:
٩٩
«إلهى! إنَّ القَضآءَ وَالقَدَرَ يُمَنّينى، وَإنَّ الهَوى بِوَثآئِقِ الشَّهْوَةِ أَسَرَنى؛ فَكُنْ أَنْتَ النَّصيرَ لى حَتَّى تَنْصُرَنى وَتُبَصِّرَنى.»
[١]: (معبودا! بدرستى كه قضا و قدر مرا به آرزو وا مى دارند، و هوا و هوس با بندهاى استوارِ خواهش نفسانى اسيرم نموده، پس تو خود ياورم باش تا اينكه مرا كامياب و بينا دل گردانى.) در جايى مى گويد:
|
اى بردهْ نَرْدِ حسن ز خوبانِ روزگار |
قدَّت براستى، چو سَهى سرو جويبار |
|
|
داديم دل به دست خط و خال و زلف تو |
از دست هر سه، تا چه كشد اين دل فكار |
|
|
عشقت چودر سراچه دل خانه گير شد |
زين در اگر بدر شوم، آيم به اضطرار[٢] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٠، ص ٢٢٧.